
" خسرو سینمای ایران بدرود حیات گفت"
منزل یکی از بستگان مهمان بودیم .
حدود ۱۲:۳۰ ظهر جمعه.
موبایلم زنگ خورد .
صدای لرزان خواهرم از پشت گوشی
" اونجا تلویزیون روشن نیست؟"
" نه برای چی؟ چته؟ ناراحتی؟"
"ا..... خب .... تلویزیونو روشن کن.... خسرو.......... خسرو شکیبایی "
"چی شده ؟ ..... خسرو شکیبایی چی؟...."
"شکیبایی.... فوت کرده..."
دیگه نفهمیدم چی شد
تلفونو قط کردم
سراسیمه رفتم سراغ تلویزیون
همه تعجب کرده بودنو نگران شده بودن
پرسیدن چی شده ؟ واسه کی اتفاقی افتاده؟
دستام می لرزید.
صابخونه "شهرزاد" اومد تلویزیونو روشن کرد
خانومم گفت
" خب چی شده ؟"
"خسرو شکیبایی"
سخت بود جلوی اونا
ولی
دیگه نتونستم بغضمو نگه دارم
...
همه میدونستن که خسرو شکیبایی برای من چه جایگاهی داشت و همونطور که برای عالم و آدم عشق من به سهراب زبونزده میدونستن که من چه سمپاتی نسبت به خسرو شکیبایی داشتم و دارم.
شاید خیلی از دوستان روشنفکر من انکار کنن علاقه شونو به بعضی چیزا ولی من خیلی عیان و تابلو همیشه از به وجد اومدنم هنگام خوندن سهراب و هم صحبتی باهاش حرف زدم .
همه میدونن که چه جوری عاشقانه فردین رو دوست دارم و چه حرمت عجیبی واسه منش و جایگاهش تو دل مردم قائلم.
همه میدونن که با آواز "ایرج" و با طنین صدای "ابی" چه جوری از خود بیخود میشم.
همه میدونن که با هر "عاطفه!" گفتن خسرو تو "خانه ی سبز" چه جوری کیف میکردم.
یا اون منولوگ طولانیش تو سریال "مدرس" یا اون شوریدگیش تو "هامون" :
" مهشید زن منه.....حق منه.... سهم منه...."
یا اون نگاه حیرت انگیزش به سمت کفترا لحظه ی بیرون اومدن از اتاق هتل تو "کیمیا"
یا اون بغضش و هم صداییش با ترانه خونای جنوبی تو "سرزمین سبز"
اون عمق نگاه های "مراد بیک" تو "روزی روزگاری".
اون نقش با شکوه و غیر قابل پیش بینیش تو "حکم" و "رییس"
با اون تیپ متفاوتش تو "سالاد فصل"
" پری" "سارا" "زندگی" "کاغذ بی خط" "دختری به نام تندر" "تفنگ سرپر" و چندین و چند نقش آفرینی دیگه که هر کدوم واسه نسل ما یه عالمه خاطرس.
اون طنین صداش با اون "ش" گفتنا و "س" گفتناش که با هر "عشق" و هر
"سبز باشید"ی که میگفت قند تو دلم آب میشد.
خدا میدونه پای دکلمه ش از صدای پای آب سهراب شبا چند بار خوابم برده...
خسرو جان! تو برای من و هم نسلام پر از عشقی . پر از لحظه های نابی.
چطور میشه تو رو از یاد برد. چطور ممکنه واسه تو جایگزینی تو سینمای ایران پیدا کرد؟
چطور ممکنه تو فراموش بشی؟
وقتی فیلم عروسی من با صدای تو آغاز میشه یعنی تو برای من و خوانوادم شدی نوستالژی
شدی همیشگی.
کافیه چشامو ببندم و تو رو به ذهن دعوت کنم.
یک عاشق شوریده که سند این پرسوناژ رو تو سینمای ایران برای همیشه به نام خودش زده.
یک عاشق پاک باخته و صمیمی.
تو در خاطره ها جاودانه ای.
خواب کال
گفت: خوابت را تعبیر می کنم
و تا ساعت ها
واژه ای میان ما
نرفت و نیامد
هزار سال
می گذرد
از آن وعده ی حوا
و خواب کال من
هیچ میوه نداد
که نداد که نداد
هزار سال
از واژه ای
و وعده هایی که مرا
مجذوب خود می کند همچنان.
م.آذرفر
۱۵/۴/۸۷
برگزاری کارگاه ترجمه ادبی توسط اسد ا... امرایی در کانون هنری م.آذرفر
از جمله فعالیت های این کارگاه می توان به موارد زیر اشاره کرد:
ترجمه آزاد
بررسی ترجمه قصه كوتاه با محوريت داستان و شهر
بررسی اصول ترجمه داستان به صورت موضوعي مثل داستانهاي تولد،داستانهاي ترافيك،داستانهاي دانشجويي ،
كمك به انتشار مطالب ترجمه شده در كارگاه در مجلات داخلي
برگزاري جشنواره داستانهاي ترجمه در دو سطح با انتخاب مخاطبان و متخصصان در پايان دوره.
انتخاب اثار ترجمه شده با محوريت داستان كوتاه ،نقد و بررسي اثار و آسيب شناسي ترجمه.
معرفي آثار بزرگان ترجمه و مقايسه تطبيقي آثار.
در هر جلسه دو داستان به داوطلبان ارائه مي شود.يك داستان به انتخاب خود كار آموزان.
ترجمه آثاري كه قبلا ترجمه شده اند و بررسي تطبيقي
محل برگزاری این کارگاه در کانون هنری م.آذرفر (آتلیه نقاشی علیرضا مجابی) است.
لازم به ذکر است کارگاههای هنری و ادبی دیگری نیز در این کانون بر گزار میشود مانند:
کارگاه نقد تجسمی: دکتر جواد مجابی
کارگاه شعر: علی باباچاهی
کارگاه داستان: محمد محمد علی
کارگاه طراحی و نقاشی: علیرضا مجابی (م.آذرفر)
کارگاه ترانه: محمد صالح علا
کارگاه تحلیل فیلم: دکتر امید روحانی
کارگاه روزنامه نگاری: یزدان سلحشور
آدرس : فلکه دوم صادقیه، برج طلا، طبقه 7، واحد 2
تلفن :
44064476 – 09123776096-09360776716
کاش کم شود
کمی کم تر
این فرصتِ ...
این از تو
به تو پناه بردن
سنگ از کوه نمی گریزد
برگ از درخت
اشک از چشم
اما گاهی
کاش کم شود
کمی کم تر کم تر کمی
و پاییزی بیاید
تا مرا
از تو سرازیر کند.
۲۶/۳/۸۷
استاد کاظم سادات اشکوری در شب «رنگ واژه»
در ادامهی سلسله جلسات شعر"رنگ واژه "، دوشنبه ۳/۴/87 ساعت30/5 عصر در هفدهمین نشست، استاد کاظم سادات اشکوری حضور خواهند داشت و در ادامهی سایر شاعران حاضر در جلسه، شعر میخوانند.
لازم به ذکر است تا کنون جلال سرفراز، علی باباچاهی، حافظ موسوی، مسعود احمدی، دکتر جواد مجابی، محمد حقوقی، سیمین بهبهانی، محمد علی سپانلو، علیشاه مولوی، ایرج ضیایی، مفتون امینی ، عنایت سمیعی ، محمود معتقدی. محمد علی بهمنی و رضا چایچی میهمان شبهای «رنگ واژه» بوده اند.
این جلسات به همت علیرضا مجابی (م.آذرفر) شاعر و نقاش معاصر، اولین دوشنبهی هر ماه به آدرس: ضلع جنوب غربی فلکهی دوم صادقیه، ابتدای آیت ا... کاشانی، برج طلا، طبقهی هفتم واحد دو، کانون فرهنگی هنری م.آذرفر برگزار میشود.
ورود برای عموم آزاد است.
تلفن تماس: 09123776096-۰۹۳۶۰۷۷۶۷۱۶ – 44064476
سرگیجه
از دوستت دارم هایم
که بگذریم
چه می ماند
وسط این سفره
شاید از روز ازل
جیره ی من را
یا سهم تو را
که بگذریم
از دوستت دارم هایم
وسط این
همه هیچ
من و تو
روبروی هم
تا....
نقطه ی پایان
م.آذرفر ۹/۳/۸۷
کم کمک حل می شوم
می شوم
یک صندلی چرخ دار
که ساعت ها
خیره به دیوار
مکث می کند
تمام سرم
دردم
سردردم
می ایستد زمان
پاهایم می شود زمین
سرامیک های چهل در چهلی
که سفیدند
و گاهی
در شعری
صفحه ی شطرنج می شوند
گاه
قتلگاه سوسک های ریز
و تلفنی
که بی آزار است و لال
و چشم هایم
که چسبیده بر در
شاید بیاید یا نیاید
کسی - چیزی - خبری
تا شره کند بر کاغذ
یا
رنگی که بی اختیار
بر بومی
ایستاده روبروی من
کم کمک حل می شوم من
می شوم
صندلی - سرامیک - تلفن - در
روزهایم را
به هم
می چسبانم
شنبه هایی
که به یکشنبه
یکشنبه هایی
که به دوشنبه
دوشنبه هایی
که به سه شنبه
سه شنبه هایی
که به چهار شنبه
چهارشنبه هایی
که به پنج شنبه
پنج شنبه هایی
که به جمعه
جمعه هایی که ...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
م.آذرفر 87/3/5
نقش بر آب
آسمان را
در غمی سنگین
به زیر سایبانی
از نگاه خیس تو
می چکم
لبریز می گردم از این دوری فنجان
که چسبانده لبش
بر نرمی لبهای تو.
دست در دست هم
با هم
من و فنجان و این حسرت
که آیا هست فرصتی دیگر
به زیر این آسمان پر ز غم؟
من و مهتابی و مهتاب
در زلال نغمه ی مرغی
که از وقت سحر
سر می دهد ناله،
دست در دست هم
بی تاب
در خیال خود به یاد آن شب و فنجان
می کشیم نقشی همه بر آب
آه – ای غربت دلگیر
۸۶/۷/۲۸
" هبوط "
انبوهی از پراکندگی
پر کنده ای واکنده از زندگی
تازه آغاز است
فریادی بی صدا
تحرکی بی دست
نگاهی بی چشم
این وضعیت تلخ امروز است.
آسمان مرکز ثقل شدن
با دوده هایی
از صفحات پوسیده ی تاریخ
و بشر
سفید بر تن
بی چشم و دست و دهن
از سرزمین عدن
سقوط می کند
در انبوهی از پراکندگی
از سرزمین عدن
بی چشم
بی دست
بی دهن
م. آذرفر 4/2/86
ارتفاع من از من
شده ام هم قد البرز
بلند ترین مجنون
ایستاده مرده یا زنده
شده ام به وسعت خزر
ریخته در این چاردیواری،
شطرنج بی رقیب،
کیش وهمی ناکجا
آویخته از مرگ زمان
با پیشانی خیس
با پیشینه ای هزار
تکه تکه
خودم را کوک می زنم
به جزیره ی چوبی غمگینی
که در لابه لای موسیقی قیژ قیژ خود
می بیند و نم پس نمی دهد.
شده ام هم قد البرز
دوخته بر این جزیره ی چوبی غمگین لال
با پیشانی خیس
با پیشینه ای هزار
م.آذرفر 12/12/86
" احتضار "
همهمه همه جا را به هم ریخته بود
هر بودی ز بود خود نابود بود
و من از یاس یائسگی در این
زمان نا مانا
پناهنده ی کدامین خط ریل
در واپسین لحظات بودنم بودم؟
همهمه همه جا را به هم ریخته بود
و روح سرگردان من
در واگن آخر
نابود خود را فریاد میزد.
م.آذرفر 26/11/85
مرگ
کاش
فقط کمی ارزان تر بود
تا من
اولین خریدارش باشم
تکثیر خود
بیا!
سرازیر شو!
هراس مکن!
صورت من جای امنی ست
و
از چشم دیگران پنهان.
خیالت راحت
هیچ دستی تو را پاک نمی کند.
مگر نمی دانی؟
من
روزها
ماه ها
سال هاست
که تنها
در جزیره ای از بوم وُ کاغذ
خود را تکثیر می کنم.
م.آذرفر 12/10/86
برف دیماه
چه شده ست؟
مدادم
بر کاغذ سُر می خورد!
شعر
شره می کند از انگشتانم!
مگر برف دیماه
فقط
بر بام دفتر من باریده است؟
م.آذرفر 12/10/86
انتحار
پرواز واژه از قفس دهان
به بند کشیدن اندیشه ایست
که برای مرگی
پر آبرو
چاره ای جز انتحار ندارد.
م.آذرفر
18/5/86


